|
مرغ بد خبر
روزی در فضای خانه ما پر زد مرغی بد
خبر
پیکار گران ِ پر شور، مست پیروزی، ز
فردا بی خبر
سفر آغاز کردند در زمان پر خطر
ناآشنا به راه خویش با ابرها هم سفر
روزی که در فضای خانه ما پر زد آن مرغ
بد خبر
بهار پر از شور بود، ما از زمستان
بیخبر
اندیشه بلند پرواز به آسمان
دعوت خورشید به زمین
یک گام کوچک از خیال تا به یقین
آن مرغ خوش صدا خبر می آورد بهر ما
که خانه پر می شود از ستاره و رویا
صدای آن مرغ خوش خبر
آوازی بود شاد اما زود گذر
ناگه آن مرغ شد بد صدا
خبر می داد ز مرگ یاران به ما
چه شوم آواز میخواند و بال میزد در هوا
فریاد زدیم و گفتیم ای مرغ بد صدا
دگر خبر بد نیاوری تو بهر ما
اکنون که تو آوردی برای ما خبر
این پیام از جانب ما به شب ببر
بگو که ما را هراسی نیست از خطر
چیزی نمانده باقی تا انتها سفر
اما بشنوید از آن مرغ بد صدا
که مرتب بر هم میزد خواب خوش ما
میخواست تا باور کنیم که آن شب هست پر
خطر
می خواند و ما را باز می داشت از سفر
گویا که حق بود با آن مرغ بد خبر
ما اشتباه گرفته بودیم غروب را با سحر
بیدار شدیم ز خواب غفلت خویش اما چه سود
زیرا که آن شب ستاره کش بی سحر
ما را به خون کشیده بود در یک نظر
بیدار شدیم و گفتیم به آن مرغ بد صدا
تا بگوید به سیاهی حرفی ز راز ما
هرگز ما رستگان از بند را چیزی به
بند نمیکشد دگر
زیرا که ما را تجربه بسیار است از این
سفر
تابستان 2005

نا آشنا
صدایی از باغ می شنوم که مرا می خواند
چه کسی فریاد زد، بانگ او بهر چه بود؟
این صدا نا آشناست، نیست صدای آدمی
چه ز ما میخواهد این صدای دلنشین؟
او پیامی بر لب دارد اینک مردم
ما را می خواند سوی خود با تکرار
می دهد هر دم او قول های بسیار
و به ما می گوید روشنی هست در راه
همه جا می نگرم نیست چیزی پیدا
او ز شب می گوید، ز پریشانی ها
ما را می خواند سوی صبح فردا
من صدا را هنوز از باغ می شنوم
که به ما می گوید با اصرار
روشنی را نکنیم ما انکار
همه جا می نگرم با تردید
به شما می گویم که فریب دارد او در
آستین
من صدا را هنوز از باغ می شنوم
که به ما می گوید با تکرار
بروید به خیابان شور
بگریزید از شعور
همه جا می نگرم با اکراه
به شما می گویم که فریبی ست در راه
بر سر من می کشد او فریاد
چلچراغ را دریاب
من به او می نگرم با وحشت
این هیولا سرمست
کرم شب تاب دارد در دست
من صدا را هنوز از باغ می شنوم
که به ما می گوید ز شکوفه و بهار
می دهد وعده به ما، ظلمت شب را فرار
من به خود می لرزم از این صدا
به شما می گویم که دروغی ست در راه
هان مردم گوش کنید این هشدار
با شما من دارم سخنانی بسیار
با شما می گویم از این بد سرشت
اوکه بارها قصه ی ویرانی ی ما را نوشت
به شما می گویم که فریبش نخورید
قصه ی نسل ما را تکرار نکنید
این صدای صبح نیست
بنگرید در دست خونینش چیست
بشکنید ش در گلو تا نخواند دیگر ما را
هرگز
10 05 2006

بی درد
اینک ای ستم گران ِ بی درد اجتماع
دارم سخنی چند با شما
هرچند که میدانم شما را نیست، گوشی شنوا
به من بنگرید و بگویید، کیستم
گوش بسپارید، که تنها نیستم
کسانِ فراوان هستند چو من
که پر میکشند سوی این انجمن
من آن جیب برم که کشیدید ناخن انگشت من
آن سارقم که بریدید مشت من
همان بندۀ گریخته از بند تان
رسته از چنگ لبخند تان
پدر در خاطرم نیست، ندانم که بود
مادر از دست تان امانش نبود
شبی او نشسته به تخت
لباس سپیدی تنش، در روز بخت
هنوز خاطرم هست که آن مادر ِ بینوا
به خون غلید با سنگ شما
شبی پر از کینه بود آن شب بی حیا
چه بر او گذشت، هان از آن ماجرا
سخن کم کنم که، من کیستم
به من بنگرید که، تنها نیستم
چه بسیارند همدردان من
ز دست شما آمده اند بتنگ
چه بسیار مانند من
که بر تن کنند رخت جنگ
چه بسیار هنوز مادرانی
که بر تخت خود مینشینند به خون
چه بسیار ند این ابرکان
که میبارند هنوز هم، باران جنون
به من بنگرید و بگویید کیستم ؟
بترسید از من، که تنها نیستم

آتش
من عشق را مینویسم در بهاران
تو جاری میشوی چون بوی باران
من آتش مینویسم در زمستان
که گرما بخشد اینک بر دل و جان
تو میخوانی برایم چون چکاوک
صدایم میکنی زیبا، چو ماهک
از این روز های سخت زندگانی برایت مینویسم یادگاری
در این فصل سکوت وحشت از شب برایت، اسم یاری
تو میخوانی این خط را با تردید
برایت مینویسم من ز تبعید
تو فریاد میزنی از این جدایی
برایت مینویسم من نوایی
من از گل مینویسم از شقایق
خوشم با عشق تو شبگرد عاشق
برایم می نویسی تو ز لبخند
من از دلبستگی های پر رعد
بیا ا بنویسیم از شبی شاد
نه از زندان و زنجیر،نه ز بیداد
بیا تا همسفر شویم سوی گلشن
بخوانیم فصلی از فردای روشن

خاک
دست شب خونین
قفل در سنگین
دل خاک شد،داغ دار
مردمان در زنجیر
چشم ها پر باران
خانه ما ابری
دختران در وحشت
از شب بد طینت
حسرت یک بوسه بر لبان جنگل
گونه های هر زن
خالی از هر روزن
روز درس و تکلیف
بچه ها بی فردا
دختران بی همدم
مادران بی همراه
مشق شب در زندان، سهم هر انسانی
حاصل این جنبش شد، فقط ویرانی

غوغای خورشید
خورشید خانم آفتاب کن
دیو سفید را خواب کن
یخ سکوت را بشکن
تو شهر ما غوغا کن
در این غروب غمگین
در این سکوت سنگین
زمین سرد را گرم کن
با نغمه های شیرین
خورشید خانم آفتاب کن
دیو را اسیر خواب کن
غم سکوت را بشکن
یک نظری به ما کن
دیو سفید بیدارِ
از این هوای ابری
بارون خون می باره
شب ِ بلند یلدا نفرت و کین می کاره
در این هوای برفی
زمین سرد و زخمی
تو چنگ دیو اسیرِ
براش نمانده حرفی
خورشید خانم آفتاب کن
هراس ما را بشکن
شور امید بپا کن
خورشید ناز خانه
تی باغچه دل ما
یک دریا خون روانه
خورشید خانم طلوع کن
ما را ز شب رها کن

|
بانگ خروس
نه ابر ِ منتظر میبارد امروز بر گل ِ
میخک
نه دریا میشوند چشمان ِ دل اینک
خروس بانگ ش شکسته در گلو، مردم همه در
خواب
در این نیزار خالی از محبت، دریغ از
جرعه ایی آب
کجاست آن بلبل خوشخوان،
تا بخواند نوایی از دو
دلداده
کجاست شیرین کمان ابرو به دستش جامی از
باده
نمی خواند دگر آن طوطی ی عاشق
نمیگوید دگر با ما سخن از عشق
کجاست آن ساقی و جامش، که ما را باز
کند سرخوش
کجاست نیلوفر آبی در این شب های بی
مهتاب، که دل به او کنیم ما خوش
بهاران بی خبر رفتند
همه یاران من در یک نظر رفتند
نگه از تیغ خصم لرزان
نسیم از سایه ی منحوس شب ترسان
نمیبارد به جان خسته ام باران
ببار ای ابر پر باران
تو بر گور همه یاران
نشستند در شب مستان
به خون با تیغ جلادان
ببار ای ابر پر باران
تو بر گور همه یاران
23/ 03/ 2006

بوسه
دلتنگ لبخندت منم
دستی بکش روی سرم
ببین که من چه پیر شدم
در تنهایی اسیر شدم
اسمت نشسته بر لبم
از حجر تو من در غمم
اسیر عشق تو شدم
کجایی صبح روشنم
از عشقت حالم خراب
دیدار تو شد یک سراب
زان شب که رفتی بیخبر
بر من نکردی تو نظر
از کوچه باغ خاطره دیگر نکردی هم گذر
درد فراق و انتظار
دارم به دل من یادگار
رفتی ز پیشم تو سفر
رسوا شدم و دربدر
شب تا سحر من بیقرار
رنج جدایی از تو یار
در خاطرم هست یادگار
در آن شب سرد خزان، گفتی که من میرم
سفر
بر می گردم وقت سحر
گفتم که شب پر خطر
دیو سفید پشت در
حالا چه وقت سفر
گفتی که دلتنگی
نکن
عاشق اهل خطر
گردن دیو را میزنه
گفتی که من دیرم شده
آنجا بهار منتظره
گفتم, حالا که تو میری سفر
مرا هم با خودت ببر
گفتی که منتظر بمان
در شهر بی نام و نشان
وعده ی ما وقت سحر
در سر چهار راه گذر
من هم همان وقت سحر
رفتم به چهارراه گذر
آماده از بهر سفر
تو رفته بودی بیخبر
در آن خزان پر خطر
من ماندم با دو چشم تر
تو بر نگشتی از سفر
شیدا شدم و بیقرار
بوسه ی گرم تو هنوز بر گونه هایم
انتظار
اکتبر 2005

زمستان
مردمان
بسیار
از ستم شیخ فریبکار
فرو رفتند در خود به انتظار
غزل تازه چه داری
بنویسیم در سیاهی یادگاری
جنگل سبز رفته در خواب زمستان
بانگ قرآن بر لب قداره بندان
شیخ پیر شد غوطه ور در خون انسان
شب کشیده بر سر شهر چادری از جهالت
دختران را می برند زندان ظلمت
غزل تازه چه داری
بنویسیم در شب سخت یادگاری
بارش باران خون بر رخ میهن
عاشقان افتاده در زندانی از غم
سایه ها پنهان در هر پشت دیوار
در خیابان ها برپاست چوبه ی دار
هان زنان میشوند بی وقفه سنگسار
غزل تازه چه داری تا بخواند نسل فردا
زان چه آمد بر سر ما
پنجره پر شده از ناله مردم
دست هرزه می زند آتشی از خشم, بر خرمن
گندم
شد زمین از جورشان چون شوره زاری
مردمان بی شمارازآن دیار گشتند فراری
غزل تازه چه داری
تا نهد درد ما را نزد تاریخ یادگاری
من به چشم می بینم اما صبح فردا مردمان
دست در دست
برکنند از این زمین هم خار و هم خس
غزل تازه چه داری
تا پلیدی را دهد از مُلک فراری
29 04 2006

ببار
باران بوسه
بوسه باران می شود بر گونه ها
چشمه جاری می شود در هر نگاه
رقص پروانه ها بر دامن گل، انتظار
دختران شعر و شادی بیقرار
سبز می گردد چمن در هر کجا
بوی خوش می آید از فصل بهار
لاله می روید از خون شهیدان یادگار
سبزه می کاریم در دشت خالی از نگار
بوی یار می آید از فصل بهار
می وزد باد بهار بر زلف یار
می کشد سر جامی از می روزگار
می نشیند بلبلی بر شاخه های هر چنار
بوی عشق می آید از فصل بهار
10 05 2006

باران
زمین ِ تشنه میسوزد در این گرمای عطش زا
ببار باران، زمین خشک را تر کن
جهان تب کرده و بیمار و خسته
از این گرمای طاقت گیر
بهاری نیست
کسی را انتظاری نیست
جزبارش باران که بخشد به طبیعت جان
ببار باران سرود زندگی سر کن
شقایقها چه دلتنگ ند
شباهنگها چه بیرنگ ند
نه ابری نه بارانی
نمی خواند کسی در شهر آوازی
نه پرواز میکند، طاوس زیبایی در این آتش ِ جانسوز
ببار باران، زمین خسته را نم کن
در این صحرای خشکیده
در این سنگین هوا بی باد
در این ایام ظلمانی که گرما میکد بیداد
زمین در آرزوی قطره ایی باران
همه در جستجوی یک نسیم سرد
در فکر آزادی از این بند
می خوانند ببار باران
کلام عشق را سر کن، تو ای باران

بهمن
سفر ما آن شب سفری خونین بود
سفری در بهمن
سفری در سرما
فصل سوزان برف
سفر ما بی حرف
سفر دلتنگی
در شب بیرنگی
مردمانی خسته مردمانی پر شور
همسفرانم در شب بزم و سرور
سفر ما در شب، سفری غمگین بود
سفری بی پایان
در شبی طولانی
گوش کنید بچه ها
چه گذشت بر سر ما
گر شما راهی این سفرید
سفری چون من و ما نکنید
سفر ما آن شب سفری در رویا
زیر انبوه برف، روشنی ناپیدا
پشت دیوار شب چشم خورشید پنهان
ما همه میرفتیم در هوایی تاریک
در شب بی انتها، کوچه ما بایک
مردمانی پاک دل در نبرد با باطل
در شبی از تردید همسفر با ابرها
ما سفر میکردیم درپی پیر مراد
با صدایی گویا، میزدیم ما فریاد
تا بخشکانیم آن، چشمه های بیداد
پیر اما،از جنس ما نبود
در میان آسمان نشسته بود
طنابی می بافت ز دروغ و ز فریب
روی آن میکشید شکلی از درخت سیب
آن شب سرد دراز، آن شب تنهایی
آن شب پر وحشت می رسید ش از راه
فاجعه جانسوز، ابرها بی باران
جوی خون گل سرخ همه جا گشت روان
غده های چرکین، میشکافتند تن را
سیل ویرانگر شب، در و دیوار جهان را
زیر سنگینی آوار مدفون میکرد
اسم شب بهمن بود
شبی از رنج و فراق و دوری
حاصل یک سفری در وحشت
سفر در شب کوری
فاجعه جانسوز بود
فصل ترس و نفرت میرسیدش از راه
پشت دیوار شب
آن زمین قرمز، رفته در آتش تب
همسفر ها همه غرقه به خون
رنگ شب رنگ جنون
بوی خون یاران
گنبدان بسیار نمود گلباران
اسم شب بود بهمن
فصل خونین ما، فصل سوزان من
فاجعه جانسوز بود
همسفر هایی چند
پشت دیوار شب رفته بودند به بند
اسم شب بود، سرما
با همه بی رحمی، میزد آتش به جان و دل ما
سفر ما به ماه
سفری بود سرمست
بیخبر بودیم از کوچه های بن بست
سفر میکردیم ته آن تاریکی
در شبی بی روزن
در شبی توفانی
که حریق آتش، تن ما می سوزاند
اسم آن توفان شب ِ عاشق کش زرد چه بود؟
اسم شب بهمن
شب نفرین، شبی از ماتم بود
حاصل آن سفر بیخبری
بچه ها سالها بود فقط دربدری
بچه ها گر به فکر سفر هستید هنوز
سفری چون من و ما نکنید

دریغا
زمین سرد است و بی آواز
پرنده خسته از شوق پرواز
دریغا، قطره ایی باران دگر امشب نمی بارد
هوا ابری،سخت نفس گیر است
صداها در گلو خاموش
دریغ از یک نسیم خوش
نمی بارد دگر از آسمان باران
صدایی نیست دگر از آن همه یاران
غزل بانوی شعر من نمی خواند
غم باغ دلآرا را
چراغی نیست
نوایی نیست
قناری در قفس ساکت
دریغا ،قطره ایی باران چرا امشب نمی بارد
بیابان را گرفته مه
نشسته بر دلم امشب غم آهنگی که پژواک میکند در من
دریغ از قطره ایی باران
که باغ دل کند سیر آب
 |